ارغوانارغوان، تا این لحظه: 14 سال و 1 ماه و 12 روز سن داره

شادی خونه ما

تجربه شيرين دريا

1392/8/30 0:04
290 بازدید
اشتراک گذاری

  ارغوان نازم ماه قبل براي بار دوم در طول زندگي تقريبا يك ساله شما رفتيم شمال، به اتفاق عمه جون و عمو فرزاد و فاطمه جون رفتيم ويلاي عمو فرزاد اينا تو محمود آباد.

صبح آخرين روز ماه رمضون تصميم به سفر گرفتيم و بعد از افطار عازم سفر شديم. تقريبا خوب رفتيم و از ساعت يازده و نيم كه حركت كرده بوديم ساعت تقريبا چهار رسيديم.

خاله فاطمه مهربون تا رسيديم اتاق و تخت ما رو آماده كرد تا شما رو كه در تمام طول مسير رو صندليت خواب بودي بدون خدايي نكرده بيدار شدن و بد خواب شدن بخوابونيم.

ههههههههي كه چشمتون روز بد نبينه، شما بيدار شدي و تا طلوع كامل خورشيد نخوابيدي و اذيت كردي، خوب منم اگه از ساعت يازده تا چهار صبح خوابيده بودم فكر ميكردم الان ديگه وقت بيدار شدن و آتيش سوزوندنه.

منم داشتم از خواب مي مردم، آخه تو كل مسير شايد يه ساعت خوابيده بودم اونم شايد. يه نگاه ميكردم به بابامحسن و عمه زهرا كه غرق خواب بودند و معلوم بود دارند چه كيفي از خوابشون مي كنند و يه نگاه به شما ميكردم كه تازه بازيت گرفته بود و همش ميخواستي از روي تخت فرار كني.

به هرحال مي خواستم خودم رو بزنم. در هر صورت بالاخره خوابت برد و من اصلا يادم نمياد كه شما اول خوابيدي يا من.

تجربه مواجه شدن شما با دريا و شن هاي ساحل مثل برخورد با اولين آدم هايي بود كه ازشون غريبگي مي كردي. به محض اينكه پاهات شني مي شدن گريه اي سر ميدادي كه نگو. اما از همون اول هم من و هم بابايي مي دونستيم كه روز آخر بايد به زور شما رو از دريا جدا كنيم كه البته همينطورم شد.

اول قرار بود تا يكشنبه بمونيم اما به دليل خوش گذشتن زياد تصميم به تمديد زمان سفر گرفتيم و تا سه شنبه عصر مونديم. كلي هم عمه زهراي كارمند منظبط رو اغفال كرديم كه مرخصي بگيره و كلي بهش استرس و عذاب وجدان وارد كرديم. اون طفلي هم كلي عذاب وجدان و استرس تماس با رييسش رو گرفته بود كه با يه تلفن دو دقيقه اي مسىله حل شد همه بدون استرس به سفرمون ادامه داديم. و واقعا يكي از بهترين سفرهاي شمال تمام طول زندگيم بود.

روز اول و دوم كه هيچي؛ شما از همون دور نظاره گر دريا بودي و هروقت كه خواب بودي ما مي رفتيم شنا. اما روز سوم بابا محسن كم كم شما رو اورد تو آب و شما با يكم ترس مونده تو وجودت مبارزه كردي و عاشق دريا و موج هاش شدي و اگر دريا آروم ميشد كلي غر مي زدي و تا يه موج ميزد كلي ذوق مي كردي.

به هرحال روز پنجم شما رو با گريه از آب جدا كرديم. در ضمن كلي هم عاشق ماسه ها و شن بازي شده بودي. واما در پايان سفرنامه شمالمون يه تشكر ويژه از عمه جون ميكنم كه كلي از كارهاي شما رو انجام ميداد و من در طول سفر فقط و فقط يه بار شما رو شستم و به حدي به ما كمك كرد كه تا دو سه روز عمو فرزاد فكر ميكرد كه عمه جون خواهر منه. يعني در اين حد. دست بابايي هم درد نكنه كه هرچي ما گفتيم و هر سازي كه زديم باهاش رقصيد.

 

این مطالب در تاریخ 24 شهریور نوشته شده و عکس ها در تاریخ درج شده در تاپیک اضافه شده.

 

                         

 

 

              

 

ادامه عکس ها در ادامه مطلب

 

   

 ارغوان اولش از شن ها هم می ترسید.

 

    

 

 

ارغوان وقتی آفتاب میخوره رو صورتش این شکلی میشه. وای مامان جان قیافه ات رو این شکلی نکن تو رو خدا. آخه دلمم نمیاد بگم زشت میشی

 

                      

 

حالا یه گزارش تصویری از ارغوان جان که در حال خوردن جوجه، کم کم به خواب میرن البته روی پای آقای پدر

 

 

 

                                                        

 

 

 

                                                                 

 

 

و در این صحنه ارغوان کاملا به خواب رفت.

 

                                                          

 

 

اینم یه عکس عاشقانه از من و دختر گلم

 

                        

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (0)